خسته ام

محبس خویشتن منم، از این حصار خسته ام

من همه تن انا الحقم، کجاست دار، خسته ام

در همه جای این زمین، هم نفسم کسی نبود

زمین دیار غربت است، از این دیار خسته ام

 

کشیده سرنوشتِ من، به دفترم خط عذاب

از آن خطی که او نوشت به یادگار، خسته ام

به گردِ خویش گشته ام سوار این چرخ و فلک

بس است تکرار ملال، ز روزگار خسته ام


دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا

من از عذابِ کوهِ بغض به کوله بار، خسته ام

در انتظار معجزه، فصل به فصل رفته ام

هم از خزان تکیده ام، هم از بهار خسته ام


همیشه من دویده ام به سوی مسلخ غبار

از آن که گم نمی شوم در این غبار، خسته ام

به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال

من از تبار ِ حسرتم که از تبار خسته ام


قمار بی برنده ایست، قمار تلخ زندگی

چه برده و چه باخته، از این قمار خسته ام

گذشته از جاده ی ما، تهی ترین غبار ها

از این غبار ِ بی سوار، از انتظار خسته ام


(اردلان سرفراز)

رهگذار عمر

رهگذار عمر سیری در دیاری روشن و تاریک

رهگذار عمر راهی بر فضایی دور یا نزدیک


کس نمی‌داند کدامین روز می‌آید

کس نمی‌داند کدامین روز می‌میرد

 

چیست این افسانه هستی خدایا چیست

پس چرا آگاهی از این قصه مارا نیست


کس نمی‌داند کدامین روز می‌آید

کس نمی‌داند کدامین روز می‌میرد


صحبت از مهر و محبت چیست

جای آن در قلب ما خالی است


روزی انسان بَرده عشق و محبت بود

جز ره مهر و وفا راهی نمی‌پیمود

 

کس نمی‌داند کدامین روز می‌آید

کس نمی‌داند کدامین روز می‌میرد؟؟؟


       "تورج نگهبان"

انسان

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

در بندها بس بندیان انسان به انسان دیده ام

از حکمبر تا حکمران حیوان به حیوان دیده ام

 

در مکر او، در فکر این، در شکر او، در ذکر این

از حاجیان تا ناجیان شیطان به شیطان دیده ام

 

دیدی اگر بی خانمان از هر تباری صد جوان

من پیرهای ناتوان دربان به دربان دیده ام

 

ای روزگار دلشکن هردم مرا سنگی مزن

من سنگها در لقمه نان دندان به دندان دیده ام

 

از خود رجزخوانی مکن ، تصویر گردانی مکن

من گردن گردن کشان رسمان به رسمان دیده ام

 

شرح ستم بس خوانده ام ، آتش به آتش مانده ام

من اشک چشم کودکان دامان به دامان دیده ام

 

از این کله تا آن کله فرقی ندارد شیخ و شه

من پاسدار و پاسبان، ایران به ایران دیده ام

 

ماتم چه گویم زین وطن کز برگ برگ این چمن

من خون چشم شاعران دیوان به دیوان دیده ام

 

چکش به فرق من مزن ای صبر فولادین من

من ضربت پتک زمان سندان به سندان دیده ام

 

در بندها بس بندیان انسان به انسان دیده ام

از حکمبر تا حکمران حیوان به حیوان دیده ام

 

در مکر او، در فکر این، در شکر او، در ذکر این

از حاجیان تا ناجیان شیطان به شیطان دیده ام

 "معینی کرمانشاهی"


هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی

خوشبخت بود ،زیرا هیچ سوالی نداشت .

اما روزی سوالی  به سراغش آمد.

و از آن پس خوشبختی دیگر ،چیزی کوچک بود.

 او از خدا معنی زندگی را پرسید.

اما خدا جوابش را با همان سوال داد.

 خدا گفت: اجابت تو همین سوال توست . سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش  نکن

 که این دانه ای است که آب و نور می خواهد.

او سوالش را کاشت .

 آبش داد ونورش داد. و سوالش جوانه زد و شکفت و ریشه  کرد.

ساقه سوالی شد

 و شاخه سوالی

و هر برگ سوالی .

و او که زمانی تنها یک سوال داشت ،

درختی شد که از هر سر انگشتش سوالی  آویخته بود.

 و هر برگ تازه ، دردی تازه بود

 وهر بار که ریشه فروتر می رفت درد او عمیق تر می شد.

    "عرفان نظر آهاری"

مرا به خانه ام ببر

 

شب‌آشيان!شب‌زده!

چكاوك شكسته پر!

رسيده‌ام به ناكجا،

مرا به خانه‌ام ببر!

كسي به ياد عشق نيست،

كسي به فكر ما شدن،

از آن تبار خود شكن،

تو مانده‌اي و بغض من!


 

                              از اين چراغ مُردگي،

                              از اين بر آب سوختن،

                              از اين پرنده كشتن و

                              از اين قفس فروختن،

                              چگونه گريه سر كنم؟

                              كه يار غمگسار نيست!

                              مرا به خانه‌ام ببر

                             كه شهر، شهر يار نيست!


                       

 ستاره دلنواز نيست!

  سكوت ،نعره ميزند،

 كه شب ترانه‌ساز نيست!

  مرا به خانه‌ام ببر،

  كه عشق در ميانه نيست!

  مرا به خانه‌ام ببر!

 اگر چه خانه خانه نيست!


 از اين چراغ مُردگي،

از اين بر آب سوختن،

از اين پرنده كشتن و

از اين قفس فروختن،

چگونه گريه سر كنم؟

كه يار غمگسار نيست!

مرا به خانه‌ام ببر ! 

 كه شهر، شهر يار نيست!   


"ایرج جنت عطایی"

شعر از مارگوت بیگل   با ترجمه احمد شاملو

ساده است نوازش سگی ولگرد

 شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود

 وگفتن اینکه سگ من نبود


 ساده است ستایش گلی

 چیدنش واز یاد بردن

 که گلدان را آب باید داد


 ساده است بهره جویی از انسانی

 دوست داشتن بی احساس عشقی

 او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش



 ساده است لغزشهای خود را شناختن

 با دیگران زیستن به حساب ایشان

 و گفتن که من این چنینم



 ساده است

 که چگونه می زیم


 باری زیستن

 سخت ساده است

 و پیچیده نیز هم
  

روزگار،عادت،...

روزگاریست که باید به همه عادت کرد

 کمر خویش به تعظیم ببست

 ز همه طاعت کرد

 روزگاریست که تلخی به همه شیرین است

 همه نوش از نیش است



 روزگاریست که ایمان همه نانست و شکم

 روزگاری که این نان و شکم



 یک دین است

 روزگاری که دگر پنجره ها

 همه زیبایی ز خاطر بردند

 با صدایی که بخشکی امیدست شبیه

 کف چهارچوب همه پنجره را

 به رخ نقش سیه روی لجن زاری خشک


 باز کردست 

 روزگاریست که دگر نیست تلاشی در من

 من و تنهایی من

 همه تسلیم ولی باز بگو

 آیا نانم به کفم رنگین است؟

در ستایش آنچه سوزانده ام "آندره ژید"

کتابهای هست که آنها را نشسته بر نیمکتی کوچک می خوانند در پشت میز مدرسه .

برخی از کتابها را در ضمن راه رفتن می خوانند

(و این به سبب قطع آنها نیز هست):

دسته ای در خور جنگلهایند و دسته ای در خور دشتها و صحراهای 

دیگر ،و سیسرون  می گوید : کاش ایشان نیز چون ما روستایی شوند.

پاره ای از کتابها را در دلیجان خوانده ام ،

و پاره ای دیگر را خفته  در ته انبار علوفه .

برخی از آنها برای باوراندن این نکته است که  آدمی روحی دارد:

و برخی دیگر برای نا امید کردن این روح .

در برخی از آنها وجود خدا به اثبات می رسد:

و در پاره ای دیگر نمی توان به چنین غایتی دست یافت .


کتابهایی هست که تنها می توان 

در کتابخانه های شخصی جایشان داد.

و در کتابهایی که ستایش بسیاری از منتقدان معتبر را بر انگیخته است.


در برخی از کتابها تنها از پرورش زنبورعسل سخن می رود

وجمعی آنها را تا حدی تخصصی می دانند:

کتابهای دیگری هست که از بس در آنها از طبیعت سخن می رود،

پس از خواندن ، دیگری نیازی به گلگشت احساس نمی شود .

برخی از کتابها در نظر خردمندان خوار است

اما کودکان خردسال را به هیجان می آورد.

برخی را گزیده می نامند 

و در آنها بهترین گفته ها از هر دری گرد آمده است .

کتابهایی هست که می خواهد شما را به دوست داشتن زندگی وا دارد:

و کتابهای که نویسنده پس از نوشتن آنها دست به خودکشی زده است 

پاره ای از آنها بذر کینه می پراکند

و آنچه را کشته است، می درود.

کتابهای هست ازجذبه سرشار و از فرط فروتنی دلپذیر 

که چون آنها را می خوانیم ،گویی پرتو می فشانند.

برخی را همچون برادرانی عزیز می داریم

که پاک تر از ما بوده وبهتر از ما زیسته اند.

برخی دارای نگارشی شگفت انگیز است

و آدمی آنها را هرچند بسیار باشد، درنمی یابد.


ناتانائیل ،کی همه کتابها را خواهیم سوزاند!


کتابهای هست که به پشیزی نمی ارزد ،

و کتابهایی که بهایی هنگفت دارد.


برخی از شاهان و شهبانوان سخن می گوید،

وبرخی دیگر از مردم بی چیز و بینوا.

کلام پاره ای از آنها 

از نجوای برگها به هنگام  ظهر دلنشین تر است.

کتابی هست که یوحنا بسان موشی آنرا در "پطمس" خورد،


اما من تمشک را بیشتر دوست دارم.

این کار اندرونه اش را از تلخی انباشت 

و پس از آن مکاشفات بسیار دست یافت.


ناتانائیل ،کی همه کتابها را خواهیم سوزاند!


برای من "خواندن"اینکه شنهای ساحل نرم است ،بس نیست:


می خواهم که پاهای  برهنه ام آن راحس کنند... به چشم من هر شناختی که


 مبتنی بر احساس نباشد


بیهوده است.


هرگز هیچ زیبایی لطیفی را در این جهان ندیده ام که بی درنگ نخواسته  باشم


 تمامی مهرم را نثارش کنم.




خدا جون

خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون


واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت


مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دوزدن


واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت


آخ که شکرت ای خدا


واسه جهان به این بدی


چی میشد اگه تو دست


به ساختنش نمیزدی


خداجون ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما


تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم


خداجون مرسی از این دلی که تو سینه مونه


می تونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم


آخ که شکرت ای خدا


واسه جهان به این بدی


چی میشد اگه تو دست


به ساختنش نمیزدی !


"یغما گلرویی"

هر بودی بودا شده بود

آنی بود،  درها وا شده بود .

برگی نه ، شاخی نه،  باغ فنا شده بود .

مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش ،خاموشی  

گویا شده بود.

آن پهنه چه بود:

با میشی گرگی همپا شده بود .

نقش صدا کم رنگ ، نقش ندا کم رنگ ، پرده مگر تا شده بود.

من رفته ، او رفته ، ما بی ما شده بود .

زیبایی تنها شده بود.

هر رودی دریا

هر بودی بودا شده بود.

                      "سهراب سپهری"